تبليغاتX
بی نام دوباره

بی نام دوباره

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو .... به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

سلام

ذهنیت اینکه شلوار لی بپوشد هم خنده‌دار بود. مثل اینکه تی‌شرت بپوشد. خب چکنم؟ تصویرش در ذهنم مخدوش می‌شود. مثل اینکه ریش مدل‌دار بگذارد. چکارکنم؟ حالا این وسط... قصد ازدواج هم کرده. این یکی را باید دونفری به‌اش خندید. واقعا کاری از دستم برنمی‌آید.

 

 

 

اما شلوار لی به تن‌ش اصلا خنده‌دار نبود. ضمن اینکه ازدواج را خیلی بیشتر از لی قبول دارم! پس... خوشحالم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19 توسط حسینی| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لعنت الله علی قوم الظالمین.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13 توسط حسینی|


بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
 شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
 چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
 دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
 همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
 اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
 دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
 پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
 جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو


سلام
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

پیر شدیم تا بفهمیم از اول هم اشتباهی بودیم.

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11 توسط حسینی|

 

سلام


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم                 تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

 

 

اینه، وضع ما!

عیدتون عید، سال نوتون قد سال نوری طولانی و نورانی.

دعاکنید ما هم آدم بشیم.

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10 توسط حسینی| |

سلام

از اواخر مهر شروع کردم به درس خواندن. حتی شب کنکور هم میخواندم. اما بین اواخر مهر و اواخر بهمن کلی وقت تلف کردم. نتیجه اش هم مشخص است. باید صبر کنم و بیشتر بخوانم برای سال بعد. حیف.

خیلی سریع و خلاصه بگم. قرار بود بعد از کنکور برسم خدمت این ده کوره. اما وقت نشد، خیلی زود رفتم سربازی. الان ۱۰روزه که سریازم و کچل. همین.

 

 

*وقتی اسممان را میخوانند باید داد بزنیم من! یا بدون اینکه اسم بخوانند، خودمان بشماریم. شماره من ۳۰!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 12 توسط حسینی| |

سلام

عیدتون مبارک. نسخه ی الکترونیک فرهنگ لغت لانگمن رو هر بار که باز میکنید بصورت تصادفی یک مدخل رو میاره. الان که بازش کردم گفت:

Columbus Day

a US public holiday held on October 12th to honour Christopher Columbus

یعنی امروز. خب مردم منظومه شمسی، من به سهم خودم تبریک میگم بهتون که آمریکا کشف شد. و از طرف دوستانم از کریستوفر کلمب تشکر ویژه میکنم که بستر نجات انسانها رو کشف کرد.

 

 

گرحوصله ی تو ناگهان سربرود
یا پای تو زیرچرخ خاور برود
جز توطئه های انگلیسش مشمار
حتی کش شلوارت اگر در برود

ضعفی که در اشعار معاصر پیداست
جزشعر خودم که تا بخواهی زیباست(!)
تقصیر قریحه نیست این توطئه نیز
زیرسر انگلیس یا آمریکاست

ناصرفیض

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 20 توسط حسینی| |

سلام

جالب است. بین پسرهای کلاس و دانشگاه که دوست‌تر و آشناتر بودیم، فقط مرتضی قاسمی  دم از "نه... ازدواج برا چی مه؟" میزد(و هنوز میزند). همین است که این تابستانِ گرمِ دوست‌داشتنی منجر میشود به حداقل چهار، پنج بهم‌پیوستگی دوستان. مصطفی و مهناز که هردو مربوطند به ما، یک مصطفی دیگر و سکینه که هردو دوست‌اند، یکی دیگر از چهار سعیدِ رفیق _اولی پارسال گرفتارشد_، و تنها آرشِ روزگار من.
اینها همه از بچه های لرستان هستند که ازدواج، برچسبِ تلخِ آدم‌بزرگ را به پیشانی‌شان میزد.* امید به خدا که به پای هم موی سپید میکنند و دندان، مصنوعی.
القصه، به بهانه عروسی(دامادی)(ها) و احیانا گره‌گشایی از کار فارغ‌التحصیلی‌مان، من و عبدالله نظری دونفری با دکتر نون بارِخنده داری از سفر بستیم _ پراز نهار.

هیچ دوست ندارم بازی استقلال با تیمهای به ظاهر ضعیف را پیش بینی کنم. که بگویم "خب معلومه که استقلال میبَره" و فردا اخبار بگوید "آبی‌پوشان پایتخت درهم شکستند". ناراحت باخت آنها نمیشوم ها! ناراحت از خودم میشوم که دست به پیش بینی زدم. پیش بینی این بود به دو عروسی میرسیم. ولی فردایش گوینده ی اخبار گفت "شرمنده". اینجاست که ناراحتِ باختِ رفیقی که یک تنه یک تیم است "هم" میشوم.


کتابِ آه (بازنویسیِ مقتل سیدالشهدا)، روابطِ متکاملِ زن و مرد (از عین صاد)، و یک حلقه لوح فشرده ی صدای عجیب خسروشکیبایی که شعرهای کولاکِ سیدعلی‌صالحی را گفته(نامه‌ها و نشانی‌ها)، تحفه ی ما بود برای هر دو سریِ عروس و دامادها. البته هر دوسری را به آرش(اینا) دادیم که یکی را انتخاب و دیگری را به دست سعید عزیز برسانند.
داستان عروسیها آنجا تمام میشود که ما برویم درِخانه ی داماد، و کارت دعوتی که متنش را عروس نوشته از داماد بگیریم. عروس خانمی که داماد سلامش را گرم رساند، و تشکرش را از بابت زحمتِ طیِ مسیر تا خرم‌آباد، و هدیه ای به آن خوبی و خاصی! (!) (تعریف از خود نیست، تعریف دیگران است از ما.)

 

 ادامه دارد

 

*الحق وقتی آرش را در قامت داماد دیدم دلم گرفت. اصلا رسم معهود من همینست، وقتی عزیزی مزدوج میشود دلم میگیرد. و این روزها چقدر دلم گرفته.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 21 توسط حسینی| |

سلام

عیدتان مبارک. خدمت امام که بودم همه تان را دعا کردم. حتی خود تو را!

خوش بحال مادرم. تولد خواهر از برادر عیدی خواسته، فردا هم انشاالله از خواهر عیدی تولد برادرش را میخواهد.

 

 

فردا اینجا را بخوانید.

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 23 توسط حسینی| |

سلام
1- ما ادعا داریم هنرمندیم. چرا که یک راه 7ساعته را 24ساعته آمدیم.

2- اگر انشاالله بسلامت برگشتم کمی از سفرهفته ی پیشمان مینویسم. که بشدت باب میل بود.

۳- محمدرجبی معلوم الحال هرجای دنیا که میرود صفحه اینترنتی اش را بالامیاورد. من هم مدام میگویمش که آخر فلان فلان شده بیکاری؟ نت از کجا آورده ای؟ حالا خودم گرفتار این رسم شدم. از مشهدالرضا دعاگوتان هستم.

 

 

 

 التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 20 توسط حسینی| |

سلام

خاهشا اگر قصد دیدن فیلم رو دارید این قسمتو نخونید.
اینجابدون‌من دوباره رویت شد. دوباره هم سه‌شنبه. اما ایندفعه صدا کیفیت هفته‌ی پیش رو نداشت. بمحض نشستن به محسن گفتم «الانه که صدای چیپس و پفک بلندشه!» گفت «نه بابا، مردم انقد ... نیستن"
بمحض خاموش شدن چراغا، چیریک چیریک پاکت چیپس و پفک بلند شد.
صدا چند دهم ثانیه از تصویر جلوتر بود. اما بزور فهمیدم اون صحنه ای که عبدالله میگفت سوتی دادن، سوتی نبوده. صدای تلویزیون میومد عبدالله! بعدشم معتمدآریا صدارو قطع کرد. مثلا!

جناب At بزرگوار. فیلمنامه اقتباسی‌ست. تجربه نه چندان بلند من میگوید که هرچه فیلم بر اساس رمان ساخته اند، داستانِ رمان رو خراب کرده اند. بادبادک باز نمونه اسفبارشه. اما من نمایشنامه ی ویلیامز رو نخوندم هنوز. بشدت احتمال میدم که اگر خونده بودمش از فیلم خوشم نمیومد. اما فعلا که خوب بود. انقدر خوب بود که 2بار دیدمش. (جدایی نادر از سیمین رو 3بار دیدم)(طلا و مس متاسفانه فقط 1بار.اگه میشد10بار میدیدم)
هرچه بیشتر فیلم میبینم از نگارجواهریان بیشتر باخودم فکر میکنم که...(بعله!) و دعا میکنم خدایا جواهریان ها را برای مملکت ما نگه دار.
بازی محشر معتمدآریا منو از نزدیک با زنی ساده که بشدت باهاش همذات پنداری دارم، ولی تا حالا برخوردنزدیک نداشتم باهاش. زنی که درواقع خانه دار است (اینجا کارگر کارخانه هم هست)، و مدام حرف میزند. مدام. همه دغدغه اش هم خوشبختی بچه هایش است. از این لحاظ هم فیلم بشدت چسبید.
و یکنفر دیگر. پارساپیروزفر عزیز. هرچند بازی خاصی نداشت. اما از بس این سالها نبود حس دلتنگی ما را برانگیخته بود.
نکته ای که عجیب دل مارا برد، طراحی صحنه، لباس، و چهره پردازی. به شدت سینمایی. و خوب. و طبیعی.
بنظرمن ایراد از کارگردانی‌ست که نمیفهمیم انتهای شاد داستان در تخیل احسان (صابرابر) است یانه! و اگر تخیل نیست، رضا (پیروزفر) برای دل خودش دختر خانواده را به همسری گرفته یا از روی ترحم!
سوال بعدی پیش میاد. اگر انتهای شاد واقعیته، و رضا برای دل خودش اینکار رو کرده، تراژدی داستان کجاست؟


----
جدا اگر علی نبود، تاخیر 45دقیقه ای عبدالله و سعید زجرآور میشد. که نشد. خداروشکر. پارک دانشجو بودیم. بحث سر بی حجابی وروشنفکری بود. و اینکه سنگ، دما رو نگه میداره، حتی برای یک‌فصل. چرا مسجد فقط وقت نماز اول وقت بازه. چرا ما تئاتر نمیتونیم بریم. بالاخره چشم ما به سعیدخانی (لینکش هست اینجا) روشن شد. جدا دیدن سعید بعد یکسال و اندی، حتی بیشتر از دیدن احسان‌میرزایی عزیز بعد 3سال، خوشحالم کرد. گرچه نه عقدش خبردار شدم، نه عروسیش.

آقا سعید! انقد نترس از موتور روندن من!
----


ادامه ی مطلب کمی رمزگونه بود. برای همین بی خیالش شدیم.


جدا اینجا خواندن دارد

*معتمدآریا به صابرابر

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 2 توسط حسینی| |

سلام
خب! چیزی به ذهنم نمیرسه. همیشه اینطوری ام. وقتی خوابیدم، راه میرم، سرکارم کلی چیز میاد تو ذهنم برای نوشتن، ولی وقتی میام پشت این وامونده، چیزی نیست برای نوشتن.


اینجابدون‌من  رویت شد. خوب بود. بهتر از خیلیا بود.


هفته ی پیش دختر عموی یکی از شاگردام فوت شد. نمیدونم چرا بچه ی پنج ساله رو سپردن دست داداش هشت سالش. که توخیابون بره زیر چرخ مینی بوس دنده عقبی.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 1 توسط حسینی| |

متاسفانه ایده به آن خوبی، با آن فیلمنامه ی فاجعه بار فنا شد. البته «فاجعه» را معادل فیلمنامه های سعیدسهیلی گونه نخوانید! شما با چشمهاتان بجز بازی همیشگی و خوب پرویزپرستویی و تاحدی مهران احمدی و جمشیدمشایخی، چیز خوب دیگری نمیبینید. گریم آماتورگونه. موها و ریش ها زار میزند. طراحی های صحنه و لباس را به شخصه آنچنان قبول ندارم(درکمال بی تخصصی). جلوه های ویژه! کامپیوتریها را به دیده اغماض میگوییم که ما در این حوزه ضعیفیم. اما میدانیها را اصلا قبول ندارم که ضعیفیم. اما این فیلم یک نقطه ضعف است در سینمای ما. موسیقی! دوباره متاسفانه، شما با گوشهاتان هم ... . درمورد موسیقی کلا بی خیال.

خب با ذهنتان هم که یک داستان پرداخت نشده ی تقریبا لنگ در هوا درمی یابید. دیالوگ میالوگ هم که تعطیل. پس برای چه ما دیشب رفتیم دیدیم؟ و برای چه به شما میگم برید ببینید؟ اصولا سینمای ایران آنقدر در حوزه ی فرم ضعیف است که محتوای گاه عالی اش از ابتدا مرده به دنیا می آید. اما چاره چیست؟ باید آنقدر ساخت و آنقدر دید و آنقدر نقد کرد که تکان بخوریم. هم فیلمها، هم ما مخاطبان. این فیلم ارزش دیدن دارد.

ــــــــــــــــــ

هفته ی پیش هم فیلم آخر مسعودکیمیایی رو دیدیم. در مورد جرم حرف خاصی برای گقتن ندارم. جز اینکه بت سازی در هنر هم زننده است.

ـــــــــــــــــ

حوصله ی نوشتن من خیلی مبسوط نیست، وگرنه ورود آقایان ممنوع را هم دیدیم. آنهم ۲بار. در این حد اکتفا کنید: فیلم سینمایی طنز اینگونه ندیده بودم در سینمای ایران! لااقل سالهاست!

 

 


 صفحات زیر خواندنی ست:
http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-78.aspx
http://ehsanrastgar.blogfa.com/post-1216.aspx
http://ehsanrastgar.blogfa.com/post-1212.aspx

 


اینها روزمره های سینمایی بود. که به زعم خودم ارزش خواندن و نوشتن دارد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 21 توسط حسینی| |

 

سلام. به دنبال یک قالب ساده، و کمی متفاوت و بارنگ و لعابی غیردخترانه میباشیم. پیشاپیش تشکر میکنیم از همکاری هاتان.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 23 توسط حسینی| |

سلام

پارسال هم همینطور شد.

تازه امسال بهمراه مهدی قربانیان از نزدیک دیدیمش، ولی....

تولدت مبارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 23 توسط حسینی|

سلام

یک دانه دوست بشدت باب داشتیم ما، در دوران نیمه طفولیتی، راهنمایی و دبیرستان، که هفت قرآن به میان قدرش را ندانستیم. دروازه بانی اش خوب بود. از بچه های مدرسه ی ما خیلی خوب تر بود. شاید مربی داشت. انگار پدرش هم بشدت فوتبالی بود. پدرش تعریف میکرده، ناصر حجازی انگار که چشمش خطکش داشت؛ اگر میدید که توپ بسمت یک سانت آن ورتر از دیرک میرود، شیرجه نمیزد.

 

 

 


خدابیامرزدت ناصرخان. مرگت برای من بیش از یک فایده داشت. یاد رفیق افتادم. کاش پیدایش شود.

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 23 توسط حسینی| |

سلام
برای اولین بار جلوی یک سالن شستشوی مردگان منتظر ماندم. نسبت فامیلی دوری داشت. پنجشنبه آخرسال آمده بود بهشت زهرا، یک پیرزن پیرتر از خودش با ماشین زده بودش. از آخرین پنجشنبه تا اولین پنجشنبه را در کما بود. بعد از بهشت زهرا و مجلس رفتیم عیددیدنی. جمعه بود. صاحب خانه هفته ی بعدش فوت شد. دوباره بهشت زهرا. دوباره تدفین. اینبار نزدیکتر. هم نسبتش هم فاصله من باجنازه.
عزراییل را بیشتر حس میکنم.
این خوب است.

 


 قطعه هنرمندان جای نسبتا خوبی ست. مخصوصا وقتی بابک بیات آنجاست. پوپک گلدره آنجاست. و طنزنویسی که روی قبرش نوشته بود   علت مرگ:زندگی.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 15 توسط حسینی| |

 

 

 

 


لعنت خدا بر شیطون

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 22 توسط حسینی|

Design By : nightSelect.com